دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
بالاخره امتحانای میان ترم هم تموم شد . نمایشگاه کتاب شروع شده من هنوز وقت نکردم برم البته دلم میخواد با مامان بابام برم . این هفته سرم بد شلوغه . مامان بابا نمایشگاه یه عروسی. هفته ی دیگه اردو چقد زندگی یهو شیرین شده .
راستی اون شب داشتم فکر میکردم دیدم ما آدما چقد عجیبیم وقتی عاشق نیستیم وقتی کسی رو دوس نداریم احساسات هیشکی برامون مهم نیس اما وقتی یکی رو دوس داشته باشیم همش میترسیم از دستش بدیم فکر میکنیم دروغکی میگه دوسمون داره . چرا سعی نمیکنیم در همه حال به احساسات دیگران احترام بذاریم؟ نمیدونم شاید برای همینه که دوس ندارم عاشق بشم یا کسی برام خاص باشه شاید میترسم . میترسم که اون آدم منو دوس نداشته باشه . شایدم این مسئله ناشی از ایده آل گرایی بیش از حدم باشه نمیدونم . فقط اینو میدونم هنوز انقد کامل نشدم که عاشق بشم . عاشقی هم جرئت میخواد گذشت میخواد خوب فکر کنم ندارم اینا رو البته یکم خریتم میخواد ........... این یکی رو.............![]()
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 10:21 | لینک
|
