یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385
فعلا ترجیح میدم چیزی نگم.............
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 9:26 |
لینک
|
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
احساس میکنم حالم داره بهتر میشه . از وقتی توضیح اضافه برای کارام نمیدم خیلی بهترم از وقتی که یاد گرفتم فقط با آدمایی که دوس دارم بپرم . به نظرم مردم داری بیش از حد به آدم خیلی ضربه میزنه
پریروز یه چیزی دیدم که خیلی احساس خوشبختی میکنم . دختری رو دیدم که کار میکنه جون میکنه پول درمیاره میریزه تو حلقوم برادرای گردن کلفتش تازه باید بهشون جواب پس بده که کجا میره کی میره کی میاد با کی میره همکاراش کین مراجعینش کین چرا از حد معمول بیشتر محل کارش مونده چرا میره خونهی دوستش با وجود اینکه هیچ نوع تفریحی نداره .عجب عادلانه اه اصلا یادآوریش هم اعصابمو خورد میکنه. واقغا خدا رو شکر میکنم که انقد بدشانس نیستم. خدایا ممنونم..
راستی نرسیدم برم نمایشگاه هیچی هم نخریدم . خوابم برد نتونستم با مامان بابام برم . ایشالله سال بعد امان از تنبلی
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 12:43 |
لینک
|
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
دیروز با روژین رفتیم نمایشگاه خوب بود من چیزی نخریدم هنوز پنجشنبه با مامانم میرم احتمالا بتونم چیزای خوبی بخرم آخه سلیقه هامون شبیه همه. از سه روز قبل داشتم کتاب "ساعت ها" که ماله مهشید بود میخوندم کتاب خیلی قشنگی بود با پایان غیر منتظره.
نمره های فیزیک اومد من اعتراض دارم . خیلیا اعتراض دارن . اما من فیزیکو حذف نمیکنم ماشاالله به این روحیه.......
احساس میکنم اگه به خودم نرسم در اینده ی نزدیک دچار افسردگی میشم .نمیدونم چرا انقد ساکت و گوشه گیر شدم. دلم میخواد همش بشینم فکر کنم اینطوری انرژیم تخلیه میشه . تنهایی رو دوس دارم نمیدونم راهی که میرم درسته یا غلط........
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 10:58 |
لینک
|
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385
بالاخره امتحانای میان ترم هم تموم شد . نمایشگاه کتاب شروع شده من هنوز وقت نکردم برم البته دلم میخواد با مامان بابام برم . این هفته سرم بد شلوغه . مامان بابا نمایشگاه یه عروسی. هفته ی دیگه اردو چقد زندگی یهو شیرین شده .
راستی اون شب داشتم فکر میکردم دیدم ما آدما چقد عجیبیم وقتی عاشق نیستیم وقتی کسی رو دوس نداریم احساسات هیشکی برامون مهم نیس اما وقتی یکی رو دوس داشته باشیم همش میترسیم از دستش بدیم فکر میکنیم دروغکی میگه دوسمون داره . چرا سعی نمیکنیم در همه حال به احساسات دیگران احترام بذاریم؟ نمیدونم شاید برای همینه که دوس ندارم عاشق بشم یا کسی برام خاص باشه شاید میترسم . میترسم که اون آدم منو دوس نداشته باشه . شایدم این مسئله ناشی از ایده آل گرایی بیش از حدم باشه نمیدونم . فقط اینو میدونم هنوز انقد کامل نشدم که عاشق بشم . عاشقی هم جرئت میخواد گذشت میخواد خوب فکر کنم ندارم اینا رو البته یکم خریتم میخواد ........... این یکی رو.............
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 10:21 |
لینک
|
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
آلان خیلی خوابم میاد دیشب تا ساعت ۲ بیداز بودم درس میخوندم؟ نهههههههههههههههههههههههه داشتیم با الهام چرت میگفتیم در مورد پلاستیک در حلق میمون سوخته !!! یه داستانی هم راجع بهش قرار بنویسیم تقدیمش کنیم به عشق مشترکمون

چه رمانتیک!!!!!!
این چند روزه اتفاقایی افتاده که واقعا تاسف خوردم . چرا ما تا این حد خودمونو وابسته به یکی دیگه میکنیم؟ مگه هممون آدم نیستیم چرا یکیو برای خودمون بت میکنیم؟ چرا به خاطر یکی دیگه خودمونو میکشیم؟ چرا میذاریم یکی مثل خودمون انقد رومون تسلط داشته باشه؟ مگه همه یکسان نیستیم؟ دیگه وقتشه وقتشه یکم برای خودمون برای انسانیت ارزش قائل بشیم .وقتشه یکم آدم باشیم..........
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 9:56 |
لینک
|
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385
دیشب خیلی افسرده بودم به خودم اجازه دادم یه ساعت گریه کنم اونم بعد....... اصلا یادم نمیاد آخرین بار که گریه کردم کی بود . دیشب عین بچه ها ساعت ۱ که همه خواب بودن رفتم زیر پتو زدم زیر گریه نمیدونم چرا ؟ اما احساس کردم وقتشه یه کم خودمو خالی کنم... نمیدونم چرا همیشه فک میکنم دیگه از من گذشته که گریه کنم دیگه بزرگ شدم اما مگه اصلا ربطی به کوچیک و بزرگی داره؟
امروز میرم خونه ی مامان بزرگم. دلم خیلی گرفته .دلم خیلی تنگ شده نمیدونم چرا اما انگار یه تیکه از خودمو یه جایی جا گذاشتم شاید برم یه کم اعضای خونوادمو ببینم مشکلم حل بشه
نمیدونم کجا این پازل کامل میشه.......................
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 11:52 |
لینک
|
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
امروز امتحان مدار رو هم دادم تموم شد رفت .نسبت به چیزی که خونده بودم خوب بود . فقط یه امتحان دیگه مونده پیشرفته درسی که تا حالا یه کلمه هم ازش نخوندم چرا خوب یه فصلش رو خوندم. امتحانام در مجموع بد نبوده . فعلا میخوام ذهنم رو آزاد کنم
یه جمله یی هست که میگه زندگی یعنی اینکه ۷ بار زمین بخوری و ۸ بار بلند بشی .من خیلی بیشتر از ۷ بار زمین خوردم خیلی بیشتر از ۸ بار بلند شدم . اما دفعه ی اخر بد زمین خوردم خیلی بد برای همین تصمیم گرفتم این دفعه بلند بشم بدوام بلند نشدم . پا نشدم که خودمو کشون کشون ببرم پا نشدم راه برم . نیم خیز شدم چون این دفعه میخوام هجوم ببرم میدوام تنه میزنم اما دیگه به جایی که میخوام میرسم .دیگه نمیخوام زمین بخورم ........
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 12:9 |
لینک
|
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
آخرای اردیبهشت ما رو میبرن اردو میدونید کجا؟ بابلسر چه جای نا آشنایی میخوام برم جایی که نیم ساعت با خونمون فاصله داره . اما دلم میخواد این دفعه مثل یه غریبه برم شمال رو ببینم. شاید خوشم اومد شاید اون همه خاطره ی بد یهو از بین رفت. یعنی میشه ؟ میشه من همه چی یادم بره؟ میشه بدی یه دوست یادم بره؟ میشه اتهام همیشگی یادم بره؟ نمیدونم .........
راستی یه تیکه از یه شعر هست که خیلی دوس دارم نمیدونم شاید فکر میکنم اختصاصیه:
دل ما اونقده پارست موندنش مرگ دوبارست / آسمون سینه ی ما خیلی وقت بی ستاره س
دعا میکنم..........
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 11:8 |
لینک
|
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385
من دارم به طرز فجیعی به یه آدم دیگه تبدیل میشم چرا؟ من این جوری نبودم هیچ وقت . یه کم با خودم غریبه شدم این دختره کیه؟ این همون نازلی ه؟ نه نیس شاید این درون همون نازلی قبلیه اما ظاهرش نیس. من دارم تبدیل میشم به یه آدم خیلی جدی خیلی خشک بی احساس .آدمی که فقط سعی داره از فکر و منطقش استفاده کنه آدمی که دیگه رفیق باز نیس. من چم شده؟ شاید چون با روش قبل به جایی نرسیدم. هرچند این من جدید یه کم غریبه س اما خیلی می پسندمش
فعلا دارم برای امتحان مدار میخونم ببینم چی میشه . جلوی استاد که تلبلو شدم غیبتم میکنم میفهمه اه...
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 14:55 |
لینک
|
شنبه نهم اردیبهشت 1385
سلام چرا همش تازگیا عنوانای مطلبم اسم یه درسه؟ بسوزه پدر امتحان میان ترما . مامانم اینا رفتن آمل فقط من تو این شهر لعنتیم دیگه حالم داره از روزمرگیه این شهر به هم میخوره اه. دلم یه کم تنوع میخواد این بی احساس شدن هم بعضی موقع بد میشه چون هیچ چیزی باعث ذوق کردنم نمیشه نه مهمونی نه عروسی نه اردو نه.............. دوباره به طرز عجیبی خل شدم و دلم میخواد تنها باشم اما نه تو تهران .
الان کلاس تربیت بدنی دارم اه میدونم باز مثل اسب ما رو میدوونه برم تا دیر نشده فعلا ..........
اهان راستی ۳شنبه امتحان مدار دارم هیچی هم نخوندم دعا کنید مرسییییییییییییییییییی
نوشته شده توسط mashangest در ساعت 9:59 |
لینک
|